تبليغاتX
در امتداد خلسه وار زندگی

در امتداد خلسه وار زندگی

آنچه من میبینم همان است که همگان میبنند. اما...

گیرم که هوا هم خوب است

اصلاً عالیست

گیرم که کلمه هم هست  تا دلت بخواهد

گیرم که  بلاگفا هم خطا نمی دهد

گیرم که بهانه های از تو نوشتن هم ردیف است توی خیالم

گیرم که وسوسه ی  تو   مثل همیشه حس های عاشقانه نوشتنم را  تحریک می کند

گیرم که سخت باشد خودم را به کوچه ی دور افتاده ی علی چپ بزنم

خواستم بگویم

امروز از آن روزهاییست که دلم  فقط نقطه می خواهد.

که دلم راضی نمی شود به حروف چینی نام مقدس تو

که حوصله ام سر رفته است از دنیای  کلمه هایی  که سرهم می کنم

که دلم می خواهد پناه ببرم به خودم  !!



http://khialebehesht.blogfa.com/   آرام دوست داشتنی

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 16:6  توسط علیرضا  | 

برعکس سیگارم....
من از سر خاکستر شدم.....
بکش کبریت را....
بسوزانم......
من امروز رسیدم واز فرداهایم سقوط.....
ساده لوحانه.....
پایه شدم برای خیالت که تخت شود....
تا هرزگی را به رویش معنا کنند......
مدتی است میزنم....قلم میرقصد....و نوشته هایم دیوانه شده اند....
دیر جنبیدم افکارم خیانت کرد....ومن تاوان دادم.....
دست از پا خطا کنی...بایگانی میشوی....مهر نقص باطل...



پ.ن:

شاعر تنها بود با شعری در مشت
و خورشید
سایه اش را در انزوای کوچه کش می داد
کوچه تا کوچه
خیابان تا خیابان
او حالا
تکه ایی از شهر بود
ادامه ی دشوار انسان
با خود گفت :
هیچ جلادی از قربانی اش نمی پرسد
چه وقت را برای مردن انتخاب می کنی ؟
و مادام که آسمان هست
تیرکمان و کبوتر با هم مدارا نخواهند کرد 
پس
سرش را افراشت
مشتش را گشود
و شعر شد

احسان افشاری


+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم فروردین 1391ساعت 17:10  توسط علیرضا  | 

اینجا سوز و سرما بیداد میکند...
چیزی از درون ٬ روان مرا به بازی گرفته است... !
یک فنجان قهوه داغ !
یک صندلی !
یک سیستم و یک دنیای مجازی !
آنچنان مرا غرق خود ساخته که گاهی یادم می رود....
اویی را که هم اکنون شاید .... در این گوشه شهر ... برای حفظ جسم نیمه جانش از سرما می کوشد و او را پناهی نیست...
به یاد می آورم اورا....
و به خود میخندم ...
که چه ساده ... در این پناهگاه گرم و امن خود ماوا گرفته ام و ...
هیچ گاه نمیتوانم شاد باشم... و خوب باشم !..


                                                                                                                        (....)

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 17:4  توسط علیرضا  | 

اينبار نه حيران فوت كردن و نكردن
نه حسرت پاهاي كوچك در راه مانده 
و چشمان هميشه منتظر!
نه دلتنگي
نه پاييز
نه بهار.
حتي نه ديگر باران!
هيچ
گويي تمامي آنچه را كه بايد
پشت سر گذاشته ام.
نه بر دل جايي براي زخمه 
و نه بر خيال، آينه اي!
شكستني ها را شكسته و بردني ها را برده اند!
25 يا 35 يا حتي 45 توفيري ندارد!
وقتي نه بهار را مي بينم و نه دلتنگش مي شوم!
سنگ، كاغذ، قيچي... هم تكليف اين همه ارادت به پاييز را روشن نكرد!
من گفته بودم تمامي فصل ها پاييز است
انديشه باطل نكنيد كه نام " پسر بهار " را يدك مي كشم 
كه من با پاييز زاده شده ام
بيايد با هم فوت كنيم اين شمع هاي پريشان را
شايد تكليف روشن شد!
شايد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 15:56  توسط علیرضا  | 

نوشته هایم
دارد به هرز می رود
افسوس که دیگر اویی وجود ندارد
نه عشقی
نه علاقه ای 
نه هیچ چیزِ دیگری
نوشته هایم دیگر مخاطب ندارد
مخاطب نوشته هایم مخاطب خیلی هاست
مخاطب نوشته هایم برای خودش مخاطب دیگری دارد
نوشته های مرا چرا بخواند؟!؟!؟!؟!

نوشته های من برایش بوی کهنگی دارد 
بوی نا بوی غم بوی تعفن
بوی تعفن عشقی که مرده
و حال لاشه اش روی دستم مانده 

قبرستان خاطرات کجاست ؟
می خواهم لاشه عشقم را دفن کنم 
شاید که آرامش بگیرم 
شاید

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 13:27  توسط علیرضا  | 

وای باران

 وای باران


ببار

اینبار بر او


نه به تندیی که به من باریدی


وای باران ببار

 


همانگونه که بر عشق تازه ای میباری


همانگونه که بر برگ گل نسترنی میباری


این صداقت تقدیم به تو

تا با پاکی این باران

بار دیگر نبازی خود را


وای باران 

ببار


تا که با امیدی باز 


ببیند از دور موجودیت این عاشق سرگردان را

 

وای باران

بار دیگر

 ببار



آذر 1388



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 12:17  توسط علیرضا  | 

وقتي میبینمت

دستهايم را بگير تا

دوباره نشاني ات را گم نكنم

اينجا من مي ترسم

از همهمه ها

از سايه هاي فاصله

 دلم مي خواهد وقتي میبینمت

تمام آرزوهاي علاقه وبوسه را

در آغوشت بريزم

وساده وآرام بدون اتفاق وگلايه

بگويم كه چقدر

آن اتفاق سبز را دوست دارم

بگويم ديگر  تمام باورها

براي من اهميتي ندارد

بگويم مهم همان احساس روشن

من است كه

مرا مي رساند

به دوستت دارم

به حوالي علاقه

به آغوش چشمان تو

بگويم

مهم همان بارانهايي ست

كه گونه هاي مرا به جاي دستهاي

تو مي نوازد

میگویم تو را دوست دارم 

حتي اگر دلت نخواهد دوستم داشته باشي

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 15:54  توسط علیرضا  | 

1.  گاهی زمان غباری را روی خاطره می نشاند به ضخامت یک حسرت.

برای آن است که هنگام خاطره بازی تمام جانم را خاک حسرت میگیرد


2.برای قلب درد من حضورت را تجویز کن

بدنم به قرصهای مسکن خیالت عادت کرده.


3.چشمانت را به من بدوز 

شاید خیال تو به ذهنم کوک شود


4.من برای پیاده شدن تنها به کسی نیاز داشتم که منتظرم باشد

و نام کوچکم را
در پلک به همزدنی به خاطر بیاورد
این توقع زیادی بود؟
که سال هاست اینچنین مرا
می
چر
خانی
دور خودم؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 13:9  توسط علیرضا  | 

باران...
پاییز...
نفس عمیق که میکشم قلب را دیگر توان حرکت نیست
نگاهت را بهانه اش کرده ام...

آسمان نیست که بغض دارد میفهمی...
خداست که در بارش بندگیش عاشق میشود

باران که میبارد احساس متبلور میشود
چترها را هم که نبندی بازهم عاشق باران میشوی
عاشق خدا میشی...

مگر میشود عشق بازی با خدارا حجاب کنی

زیر باران رفتی بوسه های خدار را روی گونه ات احساس میکنی

"باران نقطه چینیست تا خدا "
پاییز که باشد و باران درکش میکنی...
همه را درک میکنی...
حتی خودت را...

باران که میبارد شعر را میفهمی، حس میکنی
کاش میشد باران را قاب کرد به دیوار دلتنگی کوبید

کاش میشد باران جزء روز مرگیمان باشد تا عادت را با عاشق شدن خرق کنیم....

کاش باران...
 بود پاییز بود...
 مطمئنم خاطره ها همه رنگی بودند
زرد . قرمز و نارنجی...

فکرش را هم میکردی؟
+ نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1390ساعت 12:26  توسط علیرضا  | 

به دیدار من بیا...
ستاره شبهای دلتنگی من باش
آری قهوه است در فنجان 
میخواهم فال بگیرم اما نه با قهوه تلخ فنجان
فال را با چشمان سیاه تو میگیرم

ببین... 


به دیدار من بیا...
گیسوان سیاهت را شانه کن
موج که بر میدارد انگار نسیم دریاست که نوازشم میدهد

ببین...


به دیدار من بیا...
در برزخ نگاه تو قرار دارم
اینجا من و تو را به یک گناه در بند کرده اند

ببین....


به دیدار من بیا....
هنگام حادثه نزدیک است
اتفاق که بیفتد احساس را صبر نمیتوان کرد

به دیدار من بیا...
من به پیاله خالی دستان تو مست میشوم

ببین...


به دیدار من بیا...
با خودت شعر سهراب بیاور
یه جعبه تحمل
یک لیوان آب

به دیدار من که می آیی قدم هایت را بشمار
یک، دو ، سه. 
کم نیست؟ 
این همه فاصله کم نیست؟
جعبه تحمل را آوردی؟
این بخاطر این همه فاصله بود...
شعر را تو بخوان...

آب را من به غنچه احساس تو خواهم داد....


پ.ن:

درشعر تو روح من است که سرگردان است
در شعر من صدای توست که می خواند
زمان بسی سنگین است
بر انکه عشق می ورزد
آغازو پایانی نیست در زمان
بیا و ببین
حال که نه از تو
ونه از نوشته هایم کاری ساخته است
ببین 
که چگونه زندگی مرا با خود برد
هم صبر بود با من
هم یک جعبه تحمل
هم لیوانی اب
که خنکهای دلم گردد
در وقت عطش
فاصله را تقصیری نیست

                                                                                    ((یوناندا))


+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 16:16  توسط علیرضا  | 


تنها بازمانده‌ی یک کشتی شکسته توسط جریان آب به یک جزیه‌ی دورافتاده برده شد، با بیقراری به درگاه خداوند دعا می‌کرد تا او را نجات  بخشد، ساعتها به اقیانوس چشم می‌دوخت، تا شاید نشانی از کمک بیابد اما هیچ چیز به چشم نمی‌آمد

سرانجام ناامید شد و تصمیم گرفت که کلبه ای کوچک خارج از کلک  بسازد تا از خود و وسایل اندکش بهتر محافظت نماید.

روزی پس از آنکه از جستجوی غذا بازگشت، خانه کوچکش را در آتش  یافت، دود به آسمان رفته بود.اندوهگین فریاد زد: "خدایا چگونه توانستی با من چنین کنی؟"صبح روز بعد او با صدای یک کشتی که به جزیره نزدیک می‌شد از خواب برخاست، آن می‌آمد تا او را نجات دهد.مرد از نجات دهندگانش پرسید: "چطور متوجه شدید که من اینجا  هستم؟"آنها در جواب گفتند: "ما علامت دودی را که فرستادی، دیدیم!"


آره یه داستان ساده بود اما عمیق...  ذهنم درگیر مسائل و سردرگیهای زیادی...

هنوز اون دیدار یادم نرفته اما دوست دارم به این داستان ربطش بدم... 

گنگ بودن در روزمرگی هم بد دردیه



امشب چشمهايت را به من بدوز 

باران ترين باران ها!

مي خواهم مثل آيه هاي تو 

زلال شوم ...

مي خواهم مثل فرشتگانت 

سبكبال شوم 

امشب دستهايم را محكم بگير

تا از سخاوت چشمانت سقوط نكنم!

امشب مرا گرم ببوس تا 

قلبم يادش بيايد بوسه بر خاك زدن را 

امشب نوازشم كن تا 

نوازش لذت بخش گناه را فراموش كنم !

امشب از آسمان ديده ات 

جان مي خواهم وعاطفه 

بخشش مي خواهم .....

آمرزش مي خواهم !

امشب آستان آرامت را مي خواهم 

زيباترين زيباها !

امشب چشمهايت را به من بدوز 

به بنده ي حقيري كه در دنياي بزرگت متولدش كردي

حالا مي خواهم دنيا را در چشمانم كوچك كني 

آنقدر كوچك تا فاصله ام با تو كم شود

امشب مي خواهم به تو برسم 

چشمهايت را به من بدوز .....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت 19:50  توسط علیرضا  | 

ما همواره حامی هنر هستیم  دوست خوبمون    پگاه رستا

به این مطلب یه سر بزنین و بخونینش  پست دوست خوبم علی منتخبی:   فراخوان هنری



شب از من می‌پرسد کیستم؟
من همان راز ژرفای سیاهی‌های اویم
من همان سکوت طغیانگر اویم
اعماق درونم را به عدم نقاب بستم
و دلم را با گمان گره بستم
و حال من شتری گم‌گشته در این بیابان
خیره گشته‌ام و می‌پرسند از من اعصار
من کیستم؟
باد می‌پرسد من کیستم
من آن روح سرگردان اویم در فراموشی زمان
من همچو اویم فاقد ‌مکان
هماره می‌رویم و پایانی نیست
می‌گذریم و ماندنی نیست
چون به آن بلندی رسیم
پندار که پایان رنج‌هاست
آن فضا!
روزگار نیز می‌پرسد کیستم
من بسانش سخت در پیچش اعصار
و در بازگشت رستاخیز زمان‌ها
آن گذشته دور را من می‌آفرینم
از درون فتنه‌‌های دلنشین آرزوها
و دوباره من آن را در گور می‌کنم
تا که دیروزی نو برایم بسازم
دیروزی که فردای سخت آن در پیش است
خود نیز می‌پرسم کیستم
من همانندش غرق در حیرت و خیره در تاریکی
نیست چیزی که از آن آرامش ارمغان گیرم
و چنان هماره در پرسش و پاسخم
پاسخی در زیر پوشش سراب
پندار که می‌شود نزدیک
اما چون رسد هیچ است
پنهان و ناپیدا و نیست است

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 12:54  توسط علیرضا  | 

گاهی آدم تصمیم میگره. / گاهی براش تصمیم میگیرن. 

گاهی واسه تصمیمش سرزنش میشه./ گاهی واسه تصمیمی که خودش نگرفته نکوهش میشه.

گاهی آدم مینویسه فقط واسه خودش./ گاهی میخوننش چون واسه اونا مینویسه.

گاهی نگاه میکنن اونیو که نبایدو میبینن. /گاهی نمیبینن ولی اونیو که باید نمیبینن.

گاهی میخوانش نه خودشو/ گاهی نمیخوانش اینبار خودشو.

گاهی میخواد اما نمیخوانش /گاهی میخوانش اما بد موقعی.

گاهی حرفایی میزنه که بیادش میارن./ گاهی حرفایی میزنه که بیاد نمیارنش.

گاهی چیزی ازش میبینن که دست خودش نیست. گاهی چیزیون نمیبینن که دست خودشه

گاهی میسنجنش بین چیزی که درونشه با چیزی که ظاهرشه./ گاهی فقط میگن که ظاهر مهم نیست براشون

گاهی آدم دوست داره پرواز کنه ام بلندی نیست/ گاهی هلش میدن از بلندی  اما فکر نمیکنن قدرت پرواز داره یا نه.

گاهی اونقد تنهاس که فقط خودشو داره /گاهی اون خود خودشم ازش میگیرن.

گاهی تنها میمونه گاهیتنهاش میذارن...

ولی چیزی که تو این گاه و بی گاهی میمونه تنهاییه.


الان خودمم نفهمیدم چی نوشتم.  گنگم. کاش نبودم. کاش بودم اما مطمئنم  اینطوری نه.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت 16:32  توسط علیرضا  | 

عاقبت خواهم مرد....

نفسم مي گويد وقت رفتن دير است.....

زودتر بايد رفت.....رازها را چه كنم؟

اين همه بوي اقاقي كه مشامم دارد

چشم هايم پرسه زنان كوچه ها را ديدند

خلوت و ساكت و سرد 

يك به يك طي شده اند......

اي واي كوچه آخر من بن بست است

شوق دل دادن يك ياس به يك كاج بلند

شوق پرواز كبوتر بر سر ابر سفيد

پاكي دست پر از مهر و صفاي مادر

اين همه دوستي را چه كنم؟.....

عاقبت خواهم رفت عاقبت خواهم مرد...

همرهم چيست در اين راه سفر؟؟؟

يك بغل تنهايي چند خطي حرف ناگفته دل حسرت شنيدن كلام نو

عاقبت خواهم مرد....

مي دانم روز هجرت روز كوچ باورم نزديك است....

دير و زودش كه مهم نيست بايد بروم...

راحت جان كه گران نيست بايد طلبم....

بعد از من...

دانه ها را تو بريز پشت شيشه چشمها منتظرند

تو بپاش گرمي عاطفه ات را دستها منتظرند

من كه بايد بروم

اما تو بدان قدر خودت قدر پروانه زيبايت را

قدر يك ياس كبود و زخمي

قدر يك قلب و دل بشكسته

قدر يك جاده پيوسته

خوب مي دانم مردنم نزديك است حس پرواز تنم....

حس پرپر شدن ترانه هاي آرزوم...

تو بگو من چه كنم؟؟؟

با اميدي كه به من بسته شده

با قراري كه به دل بغض شده

با نگاهي كه به من مست شده

تو بگو من چه كنم....من كه بايد بروم

من كه سردم شده است با تماس دست سردت اي مرگ....

من كه بي جان شده ام بس گوش سپردم به صداي پر ز اوهام تو ...مرگ!

اما دوستت دارم

پر پروازم ده تو بيا همسفرم باش بيا يارم باش

آسمان منتظر است روح من عاشق آبي آرام بلند است

تو بيا تا برسم من به اين آبي خوشرنگ خيال

تا نيايي اي مرگ تو بگو من چه كنم....

وقت تنگ است دگر كوله بارم "اصرار سفر" دارند

من كه خود مي دانم مردنم نزديك است....

گل من گريه مكن

كه در آيينه اشك تو غم من پيداست

قطره اشك تو داند كه غم من درياست

گل من گريه مكن

سخن از اشك مخواه

كه سكوتت گوياست

از نگه كردنت احوال تو را مي دانم     (یادت هست؟)

دل غربت زده ات 

بي نوايي تنهاست

من و تو مي دانيم

چه غمي در دل ماست

گل من گريه مكن

اشك تو صاعقه است

تو به هر شعله چشمان ترم مي سوزي

بيش از اين گريه مكن

كه بدين غمزدگي بيشترم مي سوزي

من چو مرغ قفسم

تو در اين كنج قفس بال و پرم مي سوزي

گل من گريه مكن

كه در آيينه اشك تو غم من پيداست

قطره اشك تو داند كه غم من درياست

دل به اميد ببند

نااميدي كفر است

چشم ما بر فرداست


دل به اميد ببند

نااميدي كفر است

چشم ما بر فرداست

ز تبسم مگريز



پ.ن:

همین خوبه که عطر تو هنوز، می پیچه تو دنیا

همین خوبه که تو هستی، تو این لحظه که من تنهام 


برام عادت شده این که، تو باشی توی هر لحظم 

به این احساس رویایی همیشه "عشق" میورزم





+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت 14:13  توسط علیرضا  | 

شبیه مردی شده ام 

که با کاکتوس ها زندگی می کند 

و اسلحه اش را آنقدر به / کمر بسته 

که آبستن / گلوله ایست که قبل از شلیک هم / لگد میزند 

....

شبیه دختری شده ای با اشک های 9 میلیمتری و چشم های ضامن دار 

که خود را در بی کسی اش / غلاف کرده 

و از پشت ِ چشمی ِ در / نمی توان به مسلح بودنش پی برد 

....

در باز شود ؟ یا بسته ...فرقی نمی کند 

انگشت ها باید بین موهای تو و ماشه های بی برو برگرد 

دست / نشانده ی یکی شوند 

یکی باید یخ ِ این دوئل را آب کند 

وقتی که کاکتوس ها تشنه اند و باروت ها / نم کشیده 

....

اسلحه ات را زیر ِ بالش بگذار 

تنها قاتل ها میتوانند 

در یک تختواب ِ تک نفره / با دو آغوش عشق بازی کنند 

و صدای اعتراض از هیچ گلویی و گلوله ای / در نیاید 

....

در باز شود یا بسته ، گلوله رد و بدل خواهد شد

زن ، تحت هر شرایطی که نزدیک دستگیره ها باشد محترم است / رد می شود 

و نقش اول مرد / بدل خواهد شد

راستی آقای قاتل 

جواب سلام واجب است / حتی اگر گلوله باشد 

برداشتی آزاد از فیلم حرفه ای ساخته ی لوک بسون


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 17:50  توسط علیرضا  | 

كوك كن ساعت خویش!
اعتباری به خروسِ سحری ، نیست دگر
دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است
كوك كن ساعت خویش!
... كه مـؤذّن ، شب پیش
... دسته گل داده به آب...
و در آغوش سحر رفته به خواب
كوك كن ساعت خویش!
كه سحرگاه
بقچه در زیر بغل راهیِ حمّامی نیست
كه تو از لِخ لِخِ دمپایی و تك سرفه ی او برخیزی
كوك كن ساعت خویش
كه در این شهر دگر مستی نیست
كه تو وقت سحر آنگاه كه از میكده برمی گردد

از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی


پ.ن:

روزی دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست های زیبایی را خواهد گرفت
روزی که کمترین سرود 
بوسه است
وهر انسان
برای هر انسان برادری ست
روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل افسانه ایست!!!
و قلب برای زندگی بس است

احمد شاملو

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 13:45  توسط علیرضا  | 

هواي خوب
مثل
زن خوب است
هميشه نيست
زماني كه هم است
...ديرپا نيست.

مرد اما
پايدار تر است.
اگر بد باشد
مي تواند مدت ها بد بماند
و اگر خوب باشد
به اين زودي بد نمي شود.

اما زن عوض مي شود
با
بچه
سن
رژيم
سكس
حرف
ماه
بود و نبود آفتاب
وقت خوش.

زن را بايد پرستاري كرد
با عشق.
حال آن كه مرد
مي تواند نيرومند تر شود
اگر به او نفرت بورزند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 13:52  توسط علیرضا  | 

دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،
دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را . . . 
این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!
باید آدمش پیدا شود!
باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!
سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، 
کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای 
و روی هم تلنبار شده‌اند! 

فرصت نداری صندوقت را خالی کنی! 
صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بِکشی‌اش… 
شروع می‌کنی به خرج کردنشان! 

توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی 
توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند
توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد
در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد
برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج می‌کنی! 
یک چقدر زیبایی یک با من می‌مانی؟ 

بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند به هیزي . . . به مخ‌زدن به اعتماد آدم‌ها! 
سوء استفاده کردن به پیری و معرکه‌گیري . . . 
اما بگذار به سن تو برسند! 
بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو را به یاد بیاورند

غریب است دوست داشتن. 
و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن . . . 
وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد. . . 
و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛
به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، 
هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم‌‌تر. 
تقصیر از ما نیست؛ 
تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند!



                                                                          دکتر علی شریعتی


پ.ن:

باور این را بکنم،که دگر فرصت نیست
و بدانم که اگر دیر کنم، مهلتی نیست مرا
وبدانم که شبی ، خواهم رفت
و شبی هست مرا ، که نباشد پس از آن فردایی
یاد من باشد 
باز اگر فردا غفلت کردم، آخرین لحظه فردا شب هم
من به خود باز گویم این را ، 
یاد من باشد فردا حتما
دو رکعت راز بگویم با او

صبح بر نور سلامی بکنم
پرده از پنجره ها بردارم

بگشایم در آن پنجره بر وسعت نور

بذر امید بکارم در دل

....

آه ، ای غفلت هر روزه ی من
من به هر سال که بر من بگذشت
غرق اندیشه آن فردایی ، 
که نخواهد آمد
مینشانم به جامه عمرم ،

سیصد و شصت و پنج غفلت را

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام تیر 1390ساعت 16:52  توسط علیرضا  | 

خدایا... دو کلام حرف حساب!

می‌گردی هرچی آدم گناهکار و مورد دار توی دنیا هست پیدا میکنی و میگی میخوام دستتون رو بگیرم و کمکتون کنم. و چه کمکی...! طرف زیر فرش بوده، میبری میچسبونیش به طاق عرش!

خیلی خوب... خیلی کار دلچسبیه که با تمام جفایی که بنده داره، بهش محبت میکنی و عزت میدی بهش. واقعا اینقدر این موضوع سخاوتمندانه و خاصه که اگه نشریات بی عقل ما عظمت قضیه رو درک میکردن، هر هفته عکستو میزدن رو جلد.

اما خدا...

خودت میگی بندگان خوبم رو فلان میکنم و حوری و پری و از این حرفا... بندگان سرکش و طغیانگرت رو هم که دیدیم. نمرود و فرعون و این یارو و اون یارو و [...] و خیلی‌های دیگه که راستشو بخوای دنیاشون آباد بوده و هست! عقبی‌شون هم دست خودته دیگه! ما که ندیدیم... یهو می‌بینی اون آخر عمر زبونشون گیر کرده و دوتا استغفرالله گفته باشن و یه لااله‌ الاالله هم پشت بندش انداخته باشن و خر بیار و باقلی بار کن!

حالا با عرض معذرت یه نیمچه شکایتی داشتیم خدمتتون...

الان این وسط تکلیف ما چیه که نه جزء اولیاییم و نه اشقیا؟!!! ما رو انداختی وسط این دو دسته که هرکدومشون خواستن یکی بزنن تو سرمون؟! آخه این چه وضعیه خدا؟! اونا کم بودن، خودتم که ماشاالله هر روز یه پس‌گردنی داری می‌زنی!

نه! اینطوری نمیشه... باید یه تلاشی کوچیکی بکنم تا شاید جزء اولیا شدم... اگه هم نشد غمی نیست...

راه اشقیا بازه و جادش دراز

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام خرداد 1390ساعت 20:57  توسط علیرضا  | 

به طرفداران این وبلاگ در فیس بوک بپیوندید



                                   پیاز داغ در فیس بوک 



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 13:27  توسط علیرضا  | 

لحظه های ناب و شیرین دیروزم را، با هراس دهشت زای امروز، که فردای دیروزم بود، زنده زنده سوزاندم!!
آنان لحظه هایی که می شد شاد و بی رقیب بگذرند، سرد و تلخ تر از فنجان نسکافه ی نصفه نیمه ی روی میزم گذشتند...
آنانی که حسرتشان شاید در پی خراب کردن امروزی باشد که حال من است..
می گویند: عاقل حال را در می یابد...
آری!
اما.. حسرت گذشته را خوردن هم بد نیست که، هست!؟
می گویند: آری بد است.. خیلی هم بد است!
سرم را به نشانه ی انکاری تاسف بار چپ و راست می کنم..
نه!!!
.
.
نفیـــــر می کشد زمین
هوا، 
شرار آتشین!
جهنمی به پا شده ز عرش کبریایت
فرود آی!
بیا ببین...
بیا ببین!
بحث بر سر چیست؟
حسرت خاطره های دیروزی که می توانستند شیرین باشند یا لحظه های تلخ در حال گذری که می توانند...؟ یا؟
کسی هست که دریابدم اینجا؟
.
.
.
سکوتـــــــــــــــــــــــــــــــــی سهمگین فضا را در آغوش می گیرد...
لحظات می گریند به حال خودشان...
وای ..
اینجا کسی دریافتن دیگری را بلد نیست
چه خوش خیالیم ما...
ما که دیروزمان به امید آسمان آبی فردا به سر رفت و
امروزمان در حسرت آسمان آبی خاکستری دیروز و 
فردایمان در سوز آسمان تیره و تارش!
آی مردم...
چه می کنید؟!
می فهمید؟!
می دانید؟!
یا که نه... جنون دیروزتان را تا به امروز فردایتان و دیروز پس فرداها می سوزانید؟
چه می کنید؟!
کسی صدای گرفته ی مرا می شنود؟!
کسی چه می داند..
شاید می سوزانندتان در حسرت دیروز
شاید خفه می شوید در اکنون
شاید فردا...
شاید هم نه..
امروز!
نمی دانم....
اما یکی از همین روز ها...
می رسد نشانه هایی از آنانی که در ابتدا گفتم:
آنانی که...
لحظه های ناب و شیرین دیروز را، با هراس دهشت زای امروز، که فردای دیروزشان بود، زنده زنده سوزاندند!!

وای بر دیروز نگران نیمه جان...
وای بر غوطه وران امروز گذران...
وای بر فردا سازان بی نام صفتان!

نویسنده: خود خودم! 
یکشنبه 11 اردیبهشت 1390
ساعت:20:10:10 


پ.ن: متن بالا متعلق به یکی از دوستان منه

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 11:23  توسط علیرضا  | 

من بیشتر وقتا که برای بچه ها کامنت میذارم حواسم نیستو دوتا کادر پایین کامنتو تیک میزنم.


این باعث شده بعضیا ناراحت بشن و فکرای بد بکنن. اینجا قول میدم تا جایی که میتونم کامنتام خصوصی نباشه.

اگه از دستم در رفت معذرت میخوام.



+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 18:34  توسط علیرضا  | 

این پست به دلایل خیلی ساده حذف شد.


متاسفم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 18:2  توسط علیرضا  | 

زیر مطلب مذکور بنویسید

ما نخواندیم و رفتیم

اما

         بدان که گه گاه 

                   مجال بازگشتی نیست...

پس بخوان

به نام او که دوستش داری

ببین

            سیر ببین

که اگر هوایی دلت ابری شد

                 چون من ،

                                دلتنگ طلوعش

                                                     نباشی

خسته از این همه دوری

                                                     نباشی

ببین

همین امروز ببین

درهمین لحظه که می بینی

                      همین حالا که می آید

                                    که اگر رفت و دیگر نیامد

                                            پرازخواهش دیدار نباشی....

بگو....

قبل از آنکه اشکی بریزد

قبل از آنکه قاب عکسی شود

                     بر آن لب دیوار سفید

پیش از آنکه شود

                     آه سردی به شبت

پیش از آنکه شود

                    هم آغوش سردی این خاک

                                                            بگو...

خاطره سرد است برادر

                           خاطره سرد است...

کاش بدانی که من ...


                                                                             محمد

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم فروردین 1390ساعت 13:39  توسط علیرضا  | 

جاده تمام می شود، خیابانهای شهر درهم می پیچند، ماشین می ایستد و درب همیشه نیمه بازِ خانه مادربزرگ، که پاهای کودک را می خواند و هنوز الحمدلله پدر و خسته نباشید مادر در هواست که کودک وسط حیاط خانه مادر بزرگ از بوته گل سرخ رد می شود و از پلّه ها بالا می رود.می خواهد آمدنش را یکهو فریاد بکشد تا در برق چشمان مادر بزرگ، در آغوشش بنشیند.

تمام تابستان کودک پر است از سرخی ِ ماهیهای حوض و خنکای ِ آب تنی. پُر است از تجسس های ظُهرانه در اتاقهای طاقچه دار و آن زیرزمین نمناک در حضور باریکه های نور که از لابه لای ِ پنجره ها انگار ستون زده اند برای خورشید. و پُر است از شیطنت های بعدازظهر و شکستن ِ شیشه ها و آزارو اذیت، که به همه می رسد، از مورچه ها گرفته تا همبازیها و حتّی مادر و خاله ی کوچکتر( که هنوز شکوفه های جوانی لابه لایِ موهایش است و اگر گذشت و مهربانیش نباشد کودکی ِ کودک چیزی کم دارد.) و بعد پناه گرفتن پشت بخشش مادر بزرگ که پیوسته از طرف کودک پوزش می خواهد. وبعد غلغله ی صمیمیّت ِ ایوان در حضور ابتدایی شب و شمردن ستاره های نیمه شب و خوابهای ِ شیرین.


حالا دیگر کودک تنها مسافرت می کند و تنها روی ایوان نشسته.

انگار گذشت زمان غروب را غم انگیز کرده، خانه را از هیاهو انداخته .

از صبح که برای ِ گذشتن از درب بسته خانه باید دست روی ِ زنگ می گذاشت بغض راه ِ نفسش را بسته است .

مادر بزرگ را برای ِ زیارت برده اند . حیاط خانه پُراز برگ است و حوض خشکیده و دیوارها به زور روی ِ پایشان ایستادند.

دستهای ِ کودک به سرگردانی چسبیده اند و دستهای ِ همبازیها ، یکی به جزوه و دیگری به کار، یکی به تأهل و دیگری به....

از صبح که مادر بزرگ او را نشناخت و او باید لبخند می زد تا نگاه خاله را ( که حالا لابه لای ِ موهایش روشنی و سفیدی ِ سالهای ِ رفته را کاشته) ازین غمگین تر نکند ضجّه ای از درون به حنجره اش چنگ می اندازد.


مادر بزرگ به گلهای ِ قالی آب می دهد و مدّتها با مادر بزرگ یا مادرش( که هیچ کس نمی بیندشان) به صحبت می نشیند.

دکتر می گوید: آلزایمر است ، کم کم همه چیز را فراموش می کند ، حتّی خودش را.

ومن می گویم مادر بزرگ برای ِ رفتن راه سختی را انتخاب کرده.

هر روز استخوانی تر می شود، حتّی خوردن را هم فراموش می کند. دکتر می گوید: تقویتش کنید. و من می دانم ، بی فایده است. مادر بزرگ می خواهد از همه چیز بگذرد، از خانه و زندگی و بچّه ها و نوه اش شروع کرده و حالا به خودش رسیده.

دکتر می گوید: آلزایمر است هنوز درمانی ندارد شاید در آینده.... و من می دانم، مادر بزرگ دارد خود را آزاد می کند، فراموش می کند. تحلیل می برد خودش را، خاطرش را، دلبستگی هایش را؛ که برای ِ پریدن باید سبک بود.


استاد روی تخته تیتر می زند؛ آلزهایمر ، و می گوید: دوره بیماری هفت ــ هشت سال است ، و تصویرش تار می شود پشت ِ پرده ی اشک. امّا آنقدر راحت و بی دغدغه می گوید و آنقدر طوطی وار ادامه می دهد که می فهمم بغضم را نباید کسی ببیند.


در چشمهای ِ آرام ِ مادر بزرگ نگاه می کنم و زیرِ لب ( طوری که کسی نشنود) می گویم: بعد از تو سهم من از گذشته چیست؟

مادر بزرگ همان طور لبخند می زند. انگار چیزی نشنیده. کلمات ِ پراکنده ای می گوید. انگار گفتن را فراموش کرده. دکتر می گوید آلزایمر است. مادر بزرگ مُهیّای ِ رفتن است. و من، در وحشت آینده.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389ساعت 11:34  توسط علیرضا  | 

توی این روزهای بارانی نماز باران برای چشمهایی میخوانم که دیگر هوای بارانی ندارن، نه اینکه از سرور و شادمانی باشد ،نه. از عادت به دردهای روزگاری است که هر چه میگذرد زشت تر میشود. دعای مان این شده که روزهای آینده حداقل به همین منوال بگذرد و خداوند هوایمان را داشته باشد که از بدتر نشود.

دلمان تکیده، چراغ امیدمان برای صرفه جویی باید خواموش شود، بگذاریمش برای روزهای مبادا برای روزهایی که از پس هم میگذرد.

بوی تازگی میاید اما دلم هوای تازه شدن ندارد، آنقدر پینه بسته که تفاوتی را حس نمیکند. اصلا دوست ندارم منفی باف باشم اما دل کسی لطافت دل منتظری را ندارد. چشم که بچرخانی، نگاه بیاندازی همه در جوش خورشند بس عبث. 

نمیدانم چرا همه خاطره باز شدیم؟ خاطره روزهای رفته حتی بعضی از خاطرات دورم را خودم عوض میکنم آنجور که دوست دارم برایم میبود. 

صدایی از دل نمی آید که لاجرم بر دل نشیند. همه نگاه ها سنگین شده به انرازه سنگینی نگاه خودم. دیگر چیزی برایم تازگی ندارد، حتی گلهای جوانه زده باغچه مادر بزرگ. 

میدانم فقط تویی که میفهمی....

میدانم فقط تویی که میدانی، اما شاید کاری از دست تو هم بر نیایید، دیگر کسی نیست بگوید استغفرالله زبانت را گاز بگیر. نمیدانم شاید امیدمان هم نا امید شده باشد.


به من آرامش ده

                                                                                     

تا بپذيرم آنچه را كه نميتوانم تغيير دهم

 

دليري ده

 

تا تغيير دهم آن چه را كه ميتوانم تغيير دهم

 

بينش ده

 

تا تفاوت اين دو را بدانم

 

مرا فهم ده

 

تا متوقع نباشم ،دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتار كنند



دنیای این روزای من هم قد تنپوشم شده...

اینقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده!!!

دنیای این روزای من درگیر تنهایی شده

تنها مدارا می کنیم دنیا عجب جایی شده!!!

هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن میکنم

آینده این خونه را با شمع روشن میکنم...

در حسرت فردای تو تقویمو پر می کنم

هر روز این تنهایی رافردا تصور میکنم!!!

هم سنگ این روزای من تنها شبم تاریک نیست

اینجا بجز دوری تو چیزی به من نزدیک نیست...

هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن میکنم

آینده این خونه را با شمع روشن میکنم

دنیای این روزای من هم قد تنپوشم شده...

اینقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده!!!

دنیای این روزای من درگیر تنهایی شده

تنها مدارا می کنیم دنیا عجب جایی شده...


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389ساعت 12:13  توسط علیرضا  | 

شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی

هر لحظه به دام دگری پا بستی

گفت شیخا هر آنچه گویی هستم

آیا تو چنان که می نمایی هستی؟


به گزارش خبر سختگیریها برای جمع آوری ماهواره ها این روزها افزایش یافته، این یعنی تمام اقدامات الکترونیک که گفته می شد برای مقابله با امواج ماهواره ای انجام شده، بی تاثیر بوده و پلیس ترجیح می دهد دوباره برای جمع کردن دیشها و ریسیورها، به خانه مردم برود. هر چند پلیس ترجیح می دهد بگوید هیچ سختگیری جدیدی در کار نیست و دارد قانون مصوب سال 73 را اجرا می کند که در ماده 2 آن تصریح شده "وزارت کشور موظف است با استفاده از نیروهای انتظامی و یا نیروی مقاومت بسیج در اسرع وقت نسبت به جمع‌آوری تجهیزات دریافت‌از ماهواره اقدام نماید."



نام

سمت/عنوان

موضع

خلاصه اظهارات

سایت رسمی مقام معظم رهبری

-

-

متن پاسخ به استفتاء: دستگاه آنتن ماهواره‏اى از این جهت که صرفا وسیله‏اى براى دریافت برنامه‏هاى تلویزیونى است که هم برنامه‏هاى حلال دارد و هم برنامه‏هاى حرام، حکم آلات مشترک را دارد. لذا خرید و فروش و نگهدارى آن براى استفاده در امور حرام، حرام است و براى استفاده‏هاى حلال جایز است. ولى چون این وسیله براى کسى که آن را در اختیار دارد زمینه دریافت برنامه‏هاى حرام را کاملا فراهم مى‏کند و گاهى نگهدارى آن مفاسد دیگرى را نیز در بر دارد، خرید و نگهدارى آن جایز نیست مگر براى کسى که به خودش مطمئن است که استفاده حرام از آن نمى‏کند و بر تهیه و نگهدارى آن در خانه‏اش مفسده‏اى هم مترتّب نمى‏شود. لکن اگر قانونى در این مورد وجود داشته باشد باید مراعات گردد.

آیت‌الله مکارم شیرازی

مرجع تقلید

موافق

ماهواره از جمله رسانه‌هایی است که می‌توان از آن در نشر فرهنگ اسلام بهره برد. ماهواره «ولایت» که به همت جمعی از فضلا و بزرگان حوزه را‌ه‌ اندازی شد کار بسیار ارزشمند و قابل تقدیری است. دلیلی ندارد که این امکانات در اختیار دیگران باشد و ما آن را در اختیار نداشته باشیم. باید از تمام وسایل روز، به نفع پیشرفت اسلام و مکتب اهل‌بیت‌(ع) استفاده کنیم؛ بنابراین لازم است هر وسیله ارتباطی به هر صورتی که باشد را در اختیار بگیریم، نکند مخالفان ما از آن استفاده نمایند و ما استفاده نکنیم. رسانه‌های تصویری هم‌ تأثیر گذار هستند؛ بنابراین باید به صورت مثبت از آن استفاده کنیم و صدا و سیما هم به فکر این است که از حوزویان برای پیشرفت این مساله استفاده کند.

آیت الله محی الدین حائری شیرازی

 

عضو مجلس خبرگان رهبری

 

مخالف

ما در کشورمان فیلمساز خوبی نداریم که حریف برنامه‌های این ماهواره‌ها و اینترنت شود و این همانند بازی فوتبال است که ما ابتدایی‌ترین بازی فوتبال را داریم ولی آنها در این ورزش به صورت حرفه‌ای کار می‌کنند.

آیت الله صافی گلپایگانی

 

مرجع تقلید

مخالف

در مورد استفاده از ماهواره ها و سایت های خبری که در واقع شبکه های بیگانه آن ها را ترتیب داده و بر جوامع اسلامی مسلط کرده اند، باید گفت چون غالباً اطلاعات آنها مسموم است و اگر خبر صحیحی هم در دسترس بینندگان شان و مخاطبانشان قرار دهند، در راستای اهداف استعماری و گمراه کردن (مردم) و ایجاد فتنه و تفرق است. به همین خاطر استفاده از چنین شبکه هایی جایز نیست.

اسماعیل احمدی مقدم

 

فرمانده نیروی انتظامی

 

مجری قانونیم

در گذشته نیروی انتظامی به تنهایی در میدان بود اما امروز خوشبختانه نهادی‌های دیگری هم که در این مهم وظیفه دراند چه در برخورد سلبی با مفاسد چه در برخورد ایجابی در امر معروف و فرهنگ سازی (وزارت‌خانه‌ها، صدا و سیما) در این عرصه فعال شدند. وظیفه قانونی ما تغییری نکرده و ما همچنان اجرای قانون ممنوعیت استفاده از تجهیزات ماهواره‌ای را تعقیب می‌کنیم و همه مردم و دستگاه ها باید تابع قانون باشند. عمده آن چیزی که الآن در دستور کار است، تجری از قانون و کسانی که علناً از این تجهیزات استفاده می‌کنند در اولویت برخورد است و هیچ زمانی هم این کار تعطیل نشده و هیچ ربطی هم به الآن ندارد و این یک روال دائمی داشته که این روال ادامه دارد.این نیرو  در صورت مشاهده جرائم مشهود با متخلفان که دیش های خود را در معرض دید قرار داده باشند، برخورد قانونی می کند. پلیس در مقابل جرایم مشهود برابر قانون اقدام می کند ولی در موضوع جمع‌آوری ماهواره‌ها وارد حریم خصوصی مردم نمی شود. ماموران پلیس در صورت مشاهده دیش‌ های ماهواره روی بام های مجتمع های مسکونی برای جمع آوری آنها به مدیران مجتمع تذکر می‌دهند. رسانه ملی باید در اطلاع رسانی اعتماد مردم را جلب کند تا گرایش به رسانه‌های بیگانه کم شود.

محمد حسینی

 

وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی

 

ممتنع

موضوع ماهواره در اختیار وزارت ارشاد نیست و مراجع خاصی مثل شورای عالی انقلاب فرهنگی باید این مساله را بررسی کنند. ماهواره شبکه های دارد که چه از نظر سیاسی وچه از لحاظ اخلاقی ، مروج دنبال کننده اهداف خودشان هستند. اینکه الان مجوز داشتن دیش ماهواره داده نمی شودبه خاطر ان آثار مخرب است که دارد.

محمدرضا نقدی

رئیس سازمان بسیج مستضعفین

 

مخالف

3 هزار شبکه ماهواره‌ای علیه ملت ایران تبلیغات منفی و انحرافی می‌کنند. دشمنان ما با تمام نیرو جوانان ما را مورد هدف قرار دادند و با پخش برنامه‌های ماهواره‌ای سعی در انحراف اعتقادات و دین ما را دارند ولی بدانند در برابر اقتدار و عزت ایران اسلامی و وحدت و همدلی رزمندگان ما شکست خورده‌اند.

عزت الله ضرغامی

 

رئیس سازمان صدا و سیما

 

مخالف

30 درصد مردم در کشور ماهواره دارند و با توجه به تولیدات متنوع در عرصه فیلم و سریال، گرایش به بی بی سی فارسی و VOA در سطح قابل توجهی به سمت شبکه های فیلم و سریال تغییر پیدا کرده است.  10 شبکه ماهواره ای برای پخش فیلم و سریال فارسی خبر داد و در عین حال این سطح فعالیت ماهواره های بیگانه در زمینه فیلم و سریال فارسی را مهم نیست. مهم این است که اگر درصد مردمی که ماهواره دارند نیز افزایش پیدا کند کسی که در خانه اش ماهواره دارد در ساعات پربیننده، ماهواره را خاموش کند و برنامه های جمهوری اسلامی را ببیند.

حمید بقایی

معاون رییس جمهور

ممتنع

هیچ وقت شبکه‌های فارسی زبان ماهواره را ندیده‌ام. برنامه های تلویزیون فارسی بی بی سی را یکی دو بار در جلسات دولتی دیدم ، ولی برای این ها وقت نمی گذارم.

مرتضی مقتدایی

مدیر حوزه‌های علمیه

 

مخالف

امروز شاهد ظهور عرفان‌های کاذب و شبهه افکنی از طریق سایت‌ها و ماهواره‌ها هستیم به طوری که برنامه‌های 3 هزار ماهواره ضد شیعی که همه آنها روی مسئله امامت و مهدویت فعالیت می‌کنند، در ایران قابل دریافت است.

بهمن کارگر

 

معاون اجتماعی نیروی انتظامی

مخالف

ماهواره همانند مواد مخدر عمل می کند. نیروی انتظامی در صورت مشاهده خرید و فروش ماهواره به شدت برخورد خواهد کرد. ماهواره ها شیرازه خانواده ها را از درون سست و کانون خانواده را متزلزل می کند. اگر خانواده ها مواد مخدر را به لحاظ آسیب ها محکوم کرده و جرم می دانند ماهواره هم جرم است، از خانواده ها می خواهم تا در امر مبارزه با ماهواره بیشترین کمک را داشته باشند.

مهدی کلهر

مشاور سابق اطلاع رسانی رئیس جمهور

 

موافق

من با تلویزیون دولتی، سانسور و ممنوعیت ماهواره مخالفم. اصولا بی بی سی شناخت فرهنگی اش از کل جهان بسیار دقیق تر و کم عارضه تر از دیگر رسانه هاست و به همین دلیل برای دیالوگ با فرهنگ ها می داند چه چیزی را باید بگوید. بی بی سی در این زمینه از صدای آمریکا جلوتر است. این یکی از ویژگی های رسانه های حرفه ای است.

حسن عباسی

 

رئیس مرکز موسوم به بررسی‌های دکترینال امنیت بدون مرز

مخالف

پیام اصلی سریال‌های ماهواره‌ای ایجاد مناسبات عاطفی نامشروع بین نسلی و ذائقه‌سازی برای عدم وفاداری به خانواده مبتنی بر تولید هیجان در این فیلم‌ها و سریال‌ها است.

مهدی شریفی

رئیس مرکز واحد مونیتورینگ صدا و سیما

 

مخالف

شبکه هایی مانند ایران موزیک و مهاجر و pmc  و....را تاسیس کردند که در حال حاضر به 37 شبکه بالغ می شود که حس موسیقیایی جوان را به سمت شعر های مبتذل هدایت کرده و تازه برای پخش آن در شبکه ماهواره ای از جوانان پول هم می گرفتند که با این کار ضمن پس انداز پولی که می بایست برای تامین برنامه پرداخت کنند، با پول های پرداختی توسط صاحبان اثرهای موسیقیایی ، خود را تقویت می کنند. در مدل شبکه های مذهبی نیز این امر مصداق دارد. به جای اینکه شبکه متحمل هزینه های سنگین و سرسام آور تولید و تامین برنامه شود با یک ترفند مکارانه افراد و ابزار را در مساجد و تکایای ما به کار گرفته است. برخی از این شبکه ها با جریان انجمن حجتیه در ارتباط هستند و این نکته ای است که مردم هوشمند ما نباید از آن غفلت کنند و باید به آموزه های صحیحی که از طریق نهادهای فرهنگی و مذهبی و مراجع محترم تقلید ارائه می شود، اجرا کنند.

محمد حسن نبوی

 

معاون تبلیغ حوزه های عملیه

مخالف

اخیراً شبکه‌ای ماهواره‌ای به نام دفاع از شیعه و گسترش معارف اهل بیت‌(ع) راه‌اندازی شد که پس از فاش شدن اسناد آن، مشخص گردید که آمریکایی‌ها در پشت پرده آن قرار دارند.

محمد رضا محسنی ثانی

 

نایب رئیس کمیسیون اجتماعی مجلس

مخالف

دلیل افزایش طلاق در کشور تاثیر مفاسدی است که توسط رسانه ها و شبکه های غربی ترویج می شود.عوامل مختلفی در ایجاد چنین پدیده های اجتماعی نقش دارند و با توجه به اینکه روز به روز این عوامل تشدید می شود نرخ طلاق روند رو به فزونی دارد.

جلال یحیی زاده

 

عضو کمیسیون فرهنگی در مجلس

 

موافق

کمیسیون آمادگی آن را دارد که استفاده از ماهواره را به سمت و سوی قانون جدیدی هدایت کند. اما در عین حال در وضع کردن قانون استفاده از ماهواره بهتر است از شتاب زدگی دوری شود و طوری قانون گذاری کنیم که در نهایت اجرایی شود.در مجالس هفتم و هشتم بارها استفاده از ماهواره موضوع بحث و گفت وگو قرار گرفته بوده، اما مجلس در داشتن مصوبه برای ممنوعیت استفاده از ماهواره به نتایج قابل قبولی نرسیده است. اگر کارشناسان در این زمینه با توجه به واقعیات و استفاده هایی که از ماهواره ها می شود طرحی را به کمیسیون فرهنگی ارائه دهند کمیسیون آمادگی آن را دارد که استفاده از ماهواره را به سمت و سوی قانون جدیدی هدایت کند.

حسین باهر

استاد دانشگاه شهید بهشتی

ممتنع

در گذشته دیر ازدواج کردن امر ناپسندی بود اما امروزه این موضوع به یک امر بسیار عادی در جامعه تبدیل شده است.که متاسفانه پخش فیلم‌های مختلف در برنامه‌های ماهواره‌ای موجب الگوبرداری جوانان از فرهنگ غرب شده است و در اثر گرایش جوانان به این فرهنگ، زندگی مجردی و بی‌میلی به ازدواج در جامعه رشد می‌یابد.

هومن صادقی کاجی

 

کارشناس امور مخابراتی و ارتباطی

 

موافق

ما هنوز به خط مشی روشنی در ارتباط با ماهواره نرسیده‌ایم. در زمان حاضر دیدن برنامه‌های تلویزیونی برون مرزی برای ایرانیان داخل کشور امکانپذیر نیست و یا به لحاظ قانونی ممنوع است که هیچ دلیل منطقی برای آن نمی‌توان یافت. آمار دقیقی از تعداد خانواده‌هایی که از ماهواره استفاده می‌کنند ، وجود ندارد. گزارشهای منتشر شده توسط نیروی انتظامی درباره دستگیری عوامل توزیع یا استفاده‌کنندگان ماهواره ، گویای آمار بالای به‌کارگیری آن در کشور است.

حسین عسگری راد

حقوقدان

موافق

استفاده از ماهواره یک ضرورت فرهنگی و حق اجتماعی است که همه مردم و شهروندان می توانند از آن استفاده کنند. برخورد ضربتی و غیرکارشناسی بطن جامعه را ملتهب می کند و نیاز جامعه را به راهی دیگر سوق می دهد.

محمد تقی روغنی ها

مدرس دانشگاه

موافق

قانون مربوط به منع استفاده از ماهواره عملا محدودیتی در مسیر استفاده از آن ایجاد نکرد و اقدامات مقطعی نظیر جمع آوری آنتن‌ها و یا اقدامات فنی و فیزیکی هم کارساز نبوده است. در حالی که در شماری از کشورهای جهان، با تدبیر و روش‌هایی هدفمند این پدیده را به میزان قابل توجهی در کنترل خود گرفته‌اند یا دست کم با کاهش تهدیدات، از امکانات آن در جهت منافع ملی و فرهنگی خود بهره برده‌اند. شیوه برخورد با ویدیو را بسیاری از ما به خاطر داریم که هیچ ثمری نداشت. پدیده نوین دیگر، اینترنت است که امروز در کشورمان بهره فراوانی از آن می‌بریم. انبوهی از کتب و مقالات پژوهشی در حوزه‌های دین، فرهنگ، سیاست و ... در دسترس علاقمندان قرار دارد؛ اطلاعات فراوانی از این شبکه منتشر و دریافت می‌شود و در حوزه‌های اجتماعی و اقتصادی و بانکی و پولی نیز بهره ما از اینترنت اندک نیست. در حوزه ماهواره و شبکه‌های تلویزیونی، اما وضعیت این چنین نیست و به جز ممانعت، اقدامی جدی در راه کاهش تهدیدات و بهره گیری از امکانات این فناوری صورت نگرفته است و زمانی که نتیجه چنین روشی و آنچه امروز در جامعه روی داده را مرور می‌کنیم بعید است جز نگرانی و تاسف احساس دیگری عایدمان شود.


+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 19:57  توسط علیرضا  | 

بدجور احساس راحتی میکنیم


برادر به جمع مرغان سر گولیده پیوستو ما در فراغ او خوب پشتکو وارو میزنیم. یارانه او را میخوریمو فربه میشویم.

چشم حسودان خارجیمان کور که نمیتوانند ببینند.

میچرخیمو میرقصیمو می میخوریم از این جام.

جای ................ خالی که بد هوسش را داریم.

 برادر اینجانب بعد از 36 سال زندگی با عزت به ذلالت تن داد و نصیحتهای من نیز به گوشش نرفتو خود را به ورطه سقوط کشاند.

بشکن دودست میزنیم که بلاخره رفتو ما راحتیم به جد.


پ.ن:

آرزو کن آن اتفاق قشنگ بیفتد

 رویا ببارد

دختران برقصند

 قند باشد

 بوسه باشد

وخدا بخندد بخاطر ما(سیدعلی صالحی)



+ نوشته شده در  شنبه هفتم اسفند 1389ساعت 16:38  توسط علیرضا  | 

شعر سبزم را خواند 

و کتابم را بست ،

نشست

من دلش را از لای نگاهش دیدم

که به من می خندد و به خود می گوید:

" مثل اینکه شاعر اهل آبادی نیست 

دل خوش باور و شادی دارد

که نمی خواهد غم را اقرار کند

" من به او گفتم خیر

اهل اینجایم من 

اهل همسایگی درد شما

بین مردم می افتم 

بر می خیزم 

همه غمها را می بینم 

، می فهمم ، 

باور دارم

حتی

من غمی بیشتر از مردم دارم

غم بی آبی ، بی نانی بی بارانی،

غم بیماری ، بیکاری ، سرگردانی و غم نادانی 

غم نان خوردن از راه تقسیم شاد یها

غم نان خوردن با نرخ زمان 

غم نان خوردن از راه سوداگری مرگ 

در کوه و کویر

غم گل دادن خشخاش در مزرعه همسایه

غم احساس زمان در زندان، غم بیمارستان ،غم پیدا شدن دارو

در خلوت " ناصر خسرو"

غم پنهان شدن ناپاکی در پشت نقاب

رنج و اندوه دیالیزیها ، غم یک نابینا ، یک ناشنوا ، یک معلول

غم یک آواره در خاک غریب

غم و اندوه زمین لرزه

در گوشه ای در خاک وطن

غم یک کودک در لحظه اعلام طلاق و غم قاضی در دادن حکم

غم سرگردانی در راهرو دادسرا

غم بر هم زدن قانون با قدری پول

غم آلودگی "ما"

و " هوا"

غم بر خورد پزشک و پلیس ، غم رفتار رئیس

رنج پیکار معلم در جبهه جهل ، غم پیکار معلم با دست تهی

و غم پر شدن حافظه در مدرسه ها ، غم پر شدن اندیشه ، در دانشگاه

و غم مردن اندیشه در عرصه کار

درد کنکوری ها

رنج دلواپسی از آینده

ماتم جمعیت 

غم روئیدن مردم بیش از گندم

غم یک باغ ز پژ مردن در سایه برج

غم پیغام پرنده از پشت قفس

غم دلتنگی یک ماهی در تنگ بلور

غم پاییزی یک باغچه بعد از گل سرخ

غم کمرنگی عشق......

آری

همه این ها را می فهمم ، باور دارم 

اما.....

غم خود را در خویش نگه می دارم و نمی پاشم دود دل خود را بر باد

چون که می پندارم 

حق نداریم هوا را آلوده کنیم

زندگانی ، هنر همنفسی با غمهاست

زندگانی، هنر همنفسی با رنجهاست

زندگانی هنر سوختن اکنون،تا روشنی آیندست

زندگانی هنر ساختن پنجره بر بیداری ست

زندگانی هنر یافتن روزنه در تاریکی ست

زندگی گاهی ، 

آری به همین باریکی ست

در همین نزدیکی ست

زندگانی هنر بافتن پارچه زیبایی ست

زندگی دوختن شادی هاست

و به تن کردن پیراهن گلدار امید

از کوچه بن بست زمستانی 

در صبح بهار

روح سبزی را باید در خویش دمید

شعر سبزی را از نو بایست سرود

                                                                                ((..........))


+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اسفند 1389ساعت 17:43  توسط علیرضا  | 

خواست مردم اعدام است؟ اگر در زمان پهلوی هم شاه سران به قول خود را اعدام میکرد الان کدام یک از اندیشمندان ما الان زنده بودند؟

خواست مردم خواست من؟ خواست مردم این است که حرف تمام مخالفان را هر چند که منطقی نباشد تمام مردم گوش کنند در یک فضای آزاد بدون فشار و جانب گرایی.


من موافق جنبش سبز نیستم. اما این حق را برای همه مردم و تمام احزاب 30یاسی قائلم که نظرات و عقاید خود را هرچند مخالف نظر حزب حاکم باشد بیان کنند. اجازه بدهیم. گوش کنیم انوقت خیلی مسائل حل خواهد شد.

این که آمریکا و اسرائیل فقط به منافع خود فکر میکنند جای شک نیست اما بدانید اگر هر جنبشی مخالف حزب حاکم بود انها حمایت میکردند. پس موسویو کروبیو خاتمی ندارد. 

بخواهیم و قبول کنیم که همه حق بیان نظر دارند. 

اعدام و محاکمه یک سویه چاره کار نیست. این از نمایندگان ما هم بعید است که بی فکر با درخواست اعدام شکاف را بیشتر کنند. 


نمی دانم که چون باشد به معدن زر فرستادن
به دريا قطره آوردن به کان گوهر فرستادن
شبی بی فکر اين قطعه بگفتم در ثنای تو
ولکن روزها کردم تامل در فرستادن

حديث شعر من گفتن به پيش طبع چون آبت
به آتشگاه زرتشت است خاکستر فرستادن

بر آن جوهری بردن چنين شعر آنچنان باشد
که دست افزار جولاهان بر زرگر فرستادن

تو کشور گير آفاقی و شعر تر ترا لشکر
چنين لشکر ترا زيبد به هر کشور فرستادن

سعادت می کند سعيی که با شيرازم اندازد
ولکن خاک را نتوان به گردون بر فرستادن

اگر با يکدگر ما را نباشد قرب جسمانی
نباشد کم ز پيغامی به يکديگر فرستادن

سراسر حامل اخلاص از اينسان نکته ها دارم
ز سلطان سخن دستور و از چاکر فرستادن

در آن حضرت که چون خاک است زر خشک سلطانی
گدايی را اجابت کن به شعر تر فرستادن


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389ساعت 16:59  توسط علیرضا  |